X
تبلیغات
حسن فطرس - ـ سفر شام بلا

حسن فطرس

اشعار مذهبي شاعر و مداح اهل بيت ـ عليهم السلام ـ حسن فطرس

 

سفر شام بلا

السلام عليك يا اباعبدالله، السلام عليك يا قتيل الظلماء، السلام عليك يا غريب الغرباء
السلام على قلب زينب الصبور ولسانها الشكور

***************************

قطعه و مفرد


نگاه
هيچ مي‌داني چرا بالاي ني سر مي‌بَرند
چون كه زينب قد خم است و بر زمين دارد نگاه

تازيانه
چشم خود را بسته كن تا از سر ني ننگري
خواهرت زينب چگونه تازيانه مي‌خورد

رباعي و دوبيتي


اشاره
اي كه ز روي ني غمين مرا نظاره مي‌كني
سينه ي خسته‌ي مرا پر از شراره مي‌كني
ز كودكانِ تو مگر كسي كم است اينچنين
به راه طي شده به ديده‌ات اشاره مي‌كني

گل
هر گلي گل مي‌كنه اما معطر نمي‌شه
هيچ گلي مثلِ گلِ عزيزِ خواهر نمي‌شه
اگه خواهري يه روز غمِ برادر ببينه
واسه خواهر هيچ كسي مثلِ برادر نمي‌شه

مصيبت
اشك سه ساله كرده پيرم
سكينه ات كرده اسيرم
از اين همه درد و مصيبت
داداش حسين دارم مي ميرم

طفل
قرآن بخوان سر بريده
چشات مصيبت‌هام و ديده
نمي‌دونم چي ديده طفلت
رنگ رقيه‌ات پريده

عباس
كاشكي كارم نگا نمي‌شد
اينقدر به ما بلا نمي‌شد
بسكه عميق يود زخم عباس
سرش به نيزها نمي‌شد

اشعار عروضي


گريه كنيم...
مهدي فاطمه اي يار بيا گريه كنيم
با دلي خسته و خونبار بيا گريه كنيم
كاروان اسراء آمده در شام بلا
دل عالم شده بيمار بيا گريه كنيم
سر دروازه‌ي اين شهر نوشته است به خون
شهر مردان جفاكار بيا گريه كنيم
شاميان بد دهن و هلهله كن آمده‌اند
زينب آمد سر بازار بيا گريه كنيم
دست هر كودك شامي كه پر از سنگ جفاست
بر يتيمان گرفتار بيا گريه كنيم
خاك و خاكستر و آتش لب بام آماده است
شام شد شام شب تار بيا گريه كنيم
سر و طشت و لب و دندان و مي و جام شراب
واي از آن بزم دل آزار بيا گريه كنيم

اسيري
بسوزاني تن و جانم اسيري
خزان كردي گلستانم اسيري
چرا دشنام مي‌ريزي به رويم
اگر من بر تو مهمانم اسيري
در اين بازار محرم را نيابم
چو مرغي بين زندانم اسيري
چنان خون بر دلم كردي در اين شهر
كه گلگون شد تن و جانم اسيري
به رخسارم اگر خاكسترت ريخت
حجابم گشته مي‌دانم اسيري
هم از سنگت گريزم هم ز آتش
كه افكندي به دامانم اسيري
سپر سازم خودم را تا نتازي
به جسم ناز طفلانم اسيري
بزن من را هزاران بار اما
مزن قاري قرآنم اسيري

مجلس
تا نظر بر آن گلِ نوچيده مي‌خورد
تير غم بر زينبِ غمديده مي‌خورد
در ميان مجلس خشمِ يزيدي
چشم هر كس بر سري تابيده مي‌خورد
در ميان طشت زيرين بي‌حياوار
چنگ كين بر گيسوي پيچيده مي‌خورد
پيش چشمِ شاميان بي مروّت
اشك ماتم يكسره بر ديده مي‌خورد
خيزران از آه زينب گريه مي‌كرد
تا كه محكم بر لب خشكيده مي‌خورد
ضربه‌ها با خنده‌ها مي‌شد هم آهنگ
سنگ دشمن بر دلي پاشيده مي‌خورد
واي از آن دم پيش روي خسته حالان
جام مي را هم عدو رقصيده مي‌خورد

دل
به درياي پر از غم، امان از دلِ زينب
به عمري همه ماتم، امان از دلِ زينب
كشيده غم دنيا به سوزِ دل و سينه
از آن شهرِ مدينه، امان از دلِ زينب
نظر كرده به مادر ميانِ در و ديوار
همان قصه‌ي مسمار، امان از دلِ زينب
از آن سيلي ملعون، كه شد قاتلِ زهرا
همان غربت كبري، امان از دلِ زينب
ز داغ و غمِ كوفه به قلبش شرر افتاد
به يادِ پدر افتاد، امان از دلي زينب
چو يارِ حسنش بود از آن طشت جگر گون
دلش گشته پر از خون، امان از دلِ زينب
چو شد كرب و بلايي به آن قدِ خميده
بديد رأس بريده، امان از دلِ زينب
نمك پاشِ دلش بود، همان دشمن ايمان
كتك زد به يتيمان، امان از دلِ زينب
پرستارِ ولايت در آن خيمه‌ي آتش
بسوزد دلِ ماهش، امان از دلِ زينب
به شام آمد و ديدش چو دشنام و حسارت
بناليد از اسارت، امان از دلِ زينب
به بالاي ني‌اش ديد، سر زاده‌ي زهرا
به چوبه زده سر را، امان از دلِ زينب
در آن كنجِ خرابه، شده بانوي ناله
ز هجران سه ساله، امان از دلِ زينب
اگر خون بفشاند، ز چشمِ بني آدم
بگويد دلِ عالم، امان از دلِ زينب

گرفتار
آن كس كه خريدارِ تو شد حضرت زينب
بي‌واهمه بيمارِ تو شد حضرت زينب
آن مرغِ محبت كه سرِ كوي تو پَر زد
همواره گرفتارِ تو شد حضرتِ زينب
آن روزِ تولد كه جهان اشكِ بصر ريخت
اشكِ همه غمخوارِ تو شد حضرتِ زينب
آن كرب و بلايي كه شد از هستِ تو جاويد
خود قصه‌ي غمبارِ تو شد حضرت زينب
آن سر كه به نيزه شد و قرآن به لبش بود
پيوسته مددكارِ تو شد حضرت زينب
آن وقت كه آتش ز جفا بر سرتان ريخت
چشمانِ جهان زارِ تو شد حضرت زينب
آن كوفه و آن هلهله و مجلسِ شادي
بزمِ غمِ پيكارِ تو شد حضرت زينب
آن چوبه‌ي محمل كه غمين گشت ز داغت
سرمايه‌ي ايثارِ تو شد حضرت زينب
آن كافرِ بي دين و همان جام شرابش
شرمنده‌ي گفتارِ تو شد حضرت زينب
آن كودك گريان شده در كنجِ خرابه
هنگامِ سفر يارِ تو شد حضرت زينب
آن ثابت اگر گفت برايت خطِ شعري
پروانه‌ي گلزارِ تو شد حضرت زينب

ماه كامل
سرِ خونين مولايم، كنارِ محملِ زينب
اگر اين گونه سر گردد، شود اين قاتلِ زينب
به اشكِ ديده مي‌گويد، به آهِ سينه‌ي سوزان
خداوندا خداوندا، امان از اين دلِ زينب
اگر‌خواهر غمي بيند، برادر مرحمش باشد
چه كس من را دهد ياري، شده غم حاصلِ زينب
به هنگام عبور از اين بيابانِ پر از ماتم
چه ديدم با دو چشمانم، چه گشته شاملِ زينب
مگر طفلان نمي‌بيني نظر بر قتلگه دارند
شده درياي  اشكشان، دو دستِ ساحلِ زينب
مگر اي يارِ عطشانم، چه ديدي در منِ محزون
چرا همره نبردي تو، تنِ ناقابلِ زينب
گرچه همچون دگر ياران، ارباَ اربا شدي جانا
در خيالم تو مي‌ماني، يك مهِ كاملِ زينب

 

اشعار نو


در حال آماده سازي ...

ذكر و سرود

قرآن
راهي شامِ جفايم
من حديثِ كربلايم
زينبم من زينبم من
خواهر آن سرجدايم
مرحمِ زخمِ دل من
گشته رأست حاصلِ من
پيش من قرآن بخواند
تا كند حل مشكلِ من
وا حسينم واحسينا(4)
داغ تو بر دل كشيدم
سرِ تو به نيزه ديدم
با لب  خشكيده‌ي خود
از رگانت بوسه چيدم
اي برادر ياريم كن
مرحمي بر زاريم كن
با صداي دلنشينت
اي حسين دلداريم كن
وا حسينم واحسينا(4)
من بسوزم از زمانه
مي‌شوم هر جا روانه
مي‌زند آتش به جانم
كودكان و تازيانه
من اسيرِ دشمنانم
كن مدد آرامِ جانم
من دعا كردم كه ديگر
بعد تو زنده نمانم
وا حسينم واحسينا(4)

مهتابي
اي مهِ مهتابيم
مرحمِ بي‌تابيم
بي تو سرت باشد ـ همدم بي‌خوابيم
يا حسين جانم حسين(4)
زينبِ گريان منم
خواهرِ نالان منم
همچون يتيمانت ـ زار و سرگردان منم
يا حسين جانم حسين(4)

اي تمام حاصلم
هجرِ تو داغ دلم
اشكِ رقيه شد ـ اي برادر قاتلم
يا حسين جانم حسين(4)
يادگارِ مادرم
اي يگانه دلبرم
اي حديث عشق من
سروِ خونين پيكرم
يك نظر كن بر دلم
يه نظر چشمِ ترم
من بي تو مي‌ميرم ـ اي پناهِ آخرم
يا حسين جانم حسين(4)

نگران
آلِ حيدر نگرانند
همگي گريه كنانند
راهي شهرِ مصائب
كوفه و شام و بلايند
زينبا يك تنه با غصه و غم مي‌جنگد
طفلي افتاده ز ناقه قدمش مي‌لنگد
چه كند اين دلِ زينب
جان او آمده بر لب
اي حسين برادرِ من(4)
روي ني رأس بريده
ماهِ زينب چو رسيده
از غم لاله‌ي خونين
رنگ هر غنچه پريده
يكي از جمعِ عدو خنده كنان مي‌خواند
تازيانه بخورد هر كه عقب مي‌ماند
اي حسين برادرِ من(4)
خشكيده
چوب ظالم بر لبِ خشكيده‌ات مي‌خورد
جان زينب را ز تن اي جان و تن مي‌برد
واي از دلم برادر
غم حاصلم برادر
لب‌هاي غرقِ خونت
شد قاتلم برادر
وا غربتا حسينم(4)
دم به دم با ناسزا شرمنده‌ام مي كرد
ضربه‌اي مي‌زد همان دم خنده ام مي‌كرد
كارِ دلم جنون شد
از غصه غرقِ خون شد
ديدم كه چوب محمل
يك لحظه لاله‌گون شد
وا غربتا حسينم(4)

غريبانه
با اشك و ناله
گشتم روانه
سوي شامِ غم
من غريبانه
بي تو برادر
مي‌برد دشمن
مرحمِ جانم
شد تازيانه
اي يارِ زينب (3) اي برادر

سر به روي ني
قرآن بخواند
آنچنان گويي
دردم بداند
كن دعا ديگر
جانِ اين خواهر
زينبِ مضطر
زنده نماند
اي يارِ زينب (3) اي برادر
افتاد از ناقه
طفلِ گريانت
زينب نالان از
اشكِ طفلانت
مي‌بيني از ني
ظلمِ عدو را
من به قربانِ
برقِ چشمانت
اي يارِ زينب (3) اي برادر
يكه و تنها
بي كس و يارم
بر دلِ زارم
غصه‌ها دارم
تو بخوان قرآن
اي مه تابان
تا شود صوتت
يار و غمخوارم
اي يارِ زينب (3) اي برادر
رأس يارانت
از هر سو بر ني
حتي اصغر هم
رأسِ او بر ني
قلبم شد پاره
از اين كه ديدم
رأس عباسم
از پهلو بر ني
اي يارِ زينب (3) اي برادر

شور و بحر طويل


 روي لب ـ نواي هر شب ـ يا زينب(س)
يا زينب ذكريه كه، رمزِ حياته
با زينب اگه باشي حسين باهاته
آقامون، ‌حسينمون، كشتيِ نجاته
ناخداش زينبه و دريا گريه‌هاته
يا زينب نغمه‌ي قلب شاه عشقه
كربلا بهشته دروازش دمشقه

واي واي واي ـ امان از شام بلا
زمزمه‌ي كرب و بلا (امان از شام بلا)،‌ غصه‌ي خاكِ نينوا، ناله‌ي ماه عالمين، آهِ علي بن حسين، هميشه نجواي حسين، صداي رگ‌هاي حسين، نواي جانِ خستگان،‌ گريه صاحب الزمان، اوج عزاي كودكان، وقت جفاي خيزران، شهرِ پر از تاب و تبه، ميدان جنگِ زينبه ...

 

+ نوشته شده در  دوشنبه هشتم بهمن 1386ساعت 10:11 بعد از ظهر  توسط حسن فطرس  |