شهادت علي اكبر (ع)
حضرت علي اكبر(ع)
شهادت

يا ربّ الحسين(ع) بحق الحسين(ع) اشفع صدر الحسين(ع) بظهور الحجة (عج)
السَّلام عَلیكَ یا ابنَ رَسُولِ اللهِ وَ رَحمةُ اللهِ وَ بَرَكاتُُهُ وَ ابنُ خَلیفَةِ رَسُولِ اللهِ و ابن بِنتَ رَسُولِ اللهِ وَ رَحمَةُاللهِ وَ بَرَكاتُهُ مُضاعَفَةً كُلَّما طَلَعَتِ الشَّمسُ أَو غَرَبَت السَّلامُ عَلیكَ وَ رَحمةُ اللهِ وَ بَرَكاتُهُ.
********************************
قطعه و مفرد
آغوش
كف و سرنا مزنيد لاله ي پرپر دارم
كنج آغوش دلم شبه پيمبر دارم
غم
اي كه دل را به دلِ طبل و طرب مي بنديد
از چه رو بر غم اين تازه جوان مي خنديد
ارباً اربا
لالهام در پيشِ چشمانِ ترم
ارباً اربا شد علي اكبرم
رباعي و دوبيتي
تسلي
علي برخيز و قدري ياريم كن
تسلاي دلِ پر زاريم كن
ببين كه دشمنان غرق سرورند
به لبخندي مرا دلداريم كن
كبوتر
كبوتر از چه رو غمگين و خسته
چرا خون بر دو چشمانت نشسته
سفيدِ نازنينِ غرقِ در خون
بگو آخر چرا بالت شكسته
گره
فلك آتش زدي بر اين دلِ من
تو خاكستر نمودي حاصلِ من
جوانم را گرفتي پيش چشمم
زدي صدها گره بر مشكلِ من
هلهله
صداي هلهله بزم عزايت
ميان دشمنان ماتمسرايت
غريبي همچو بابايم علي جان
بميرد اي علي بابا برايت
خزان
عليِ اكبرم عمرم تو هستي
چرا اي ياورم از پا نشستي
تو رفتي و خزان كردي دلِ من
ز داغت قامت بابا شكستي
اميد
الا خورشيد بي تو شب مي آيد
ز مرگت جان من بر لب مي آيد
ز جا برخيز اي اميدِ بابا
كه اكنون عمه ات زينب مي آيد
اشعار عروضي
لاله
يارب اين لاله ي ليلا كه سپردي به منش
اين بني هاشميان سوي كجا مي برنش؟
ديدم آن شبه پيمبر كه مرا طاقت بود
زره اش پاره و گلگون شده اين پيرهنش
ديدم آن لحظه جوانم كه به خود مي پيچيد
دشمنان از همه جا تير و سنان مي زدنش
ديدم آن دم كه دو چشمان علي غرق به خون
بسترش خاك شد و نقش زمين پاره تنش
ديدم آن آهوي مستم كه خرامي مي رفت
لاله گون گشته خزان، شبنم خون بر چمنش
ديدم آن جا كه لبش خشك و دهانش بي آب
قاب انگشتر من بود مرادِ دهنش
هر كجا از بدنش را كه به كف مي گيرم
مي خورد روي زمين جاي دگر از بدنش
آخر اي دار فنا خون به دلم افشاندي
كه به دستم بكُنم غنچه ي خود در كفنش
فطرس آيد به جنون از غم عظماي علي
كه حسين از غم او چاك زند پيرهنش
خون پيكر
اي خدا قدم خميده از فراق اكبر من
اي خدا رفته ز دستم اين گلِ خون پيكر من
خون تشنه بر لبِ او اشك من شمعِ شبِ او
من چه سازم بي علي ام كشته شد آن ياور من
بعد او با دل چه سازم سوزم و با غم بسازم
دشمن از كينه گرفته نازنين تاجِ سرِ من
خون بگيرم از لبانش چون گلاب از قامتِ گل
رفته هستي ام ز دستم رفته از دل زيورِ من
از نگاهِ چشمِ زارش از لبانِ خشكِ لاله
مانده داغي روي سينه پر شد اينك ساغرِ من
من بنالم از غم او از شرارِ ماتمِ او
خورده ضربه بر سر او او چو آهو در برِ من
بعد تو دنيا ندارد بر دلِ زارم قراري
الوداع اي عمرِ بابا واي ازاين چشمِ ترِ من
مي كشي پايت به خاك و مي كني خانه خرابم
روي ماهت چون پيمبر رفتي و شد باورِ من
تازه جوان
در ميان خيمه هاي كربلا
بود يك تازه جواني در نوا
در خيالِ لحظه اي پرواز بود
با خداوند جهان در راز بود
رفت سوي خيمه اي با شور و شين
تا بگيرد اذن ميدان از حسين
گفت بابا مرحمِ جانم بده
اي پدر تو اذن ميدانم بده
قامتش بوسيد شاه كربلا
گفت با آمال و عمرش گفته ها
مظهر عشق خدا شد منجلي
عاقبت راهي ميدان شد علي
دم به دم بابا دعايي مي نمود
شكر الطاف خدايي مي نمود
گفت يارب اين ز نسل كوثرست
نوجوانِ من عليِ اكبرست
شمس رخسارش به مانند نبي ست
نام و اندامش چو بابايم علي ست
اين دلم تا ياد جدم مي نمود
روي ماهش غصه هايم مي زدود
رفت آن سرو بلندِ پر شرر
تا كند ارض و سما را در به در
خطبه اي را خواند پيش دشمنان
كرد دل ها را به لرزيدان روان
گفت سوگندم به ربِّ عالمِيْن
من علي هستم علي بن حسين
هر كه خواهد از حريمش بگذرد
تيغ شمشيرم دلش را مي دَرَد
گشت مشغول ستيز و كار و زار
شد سيه پيش عدو اين روزگار
گشت صدها از تبار ظالمين
همچو جدّ ِ خود امير المؤمنين
خسته گشت و جسم او بي تاب شد
تشنه كام ِقطره اي از آب شد
آمد از ميدان به سوي خيمه گاه
قطره ي آبي طلب كردي ز شاه
گفت بابا، گر كمي آبم دهي
قوّتي بر حالِ بي تابم دهي
مي شود اين خستگي از ديده پاك
مي نمايم لشكر دشمن هلاك
گفت بابايش حسينِ تشنه لب
از من تشنه مكن آبي طلب
لحظه اي ديگر به سوز و اشك و آه
مي روي دلبند من سوي اله
عشق جدم درّ نايابت كند
او به دست خويش سيرابت كند
بر دهان بنهاد مولاي جهان
آن زبانِ حضرت شيرين زبان
يعني اي آرامِ جانم اي پسر
از تو باشم من دهان خشكيده تر
يعني از تشنه كه هستي در برم
گر تو عطشاني منم عطان ترم
او ميِ خود را بَرِ ساغر گذاشت
بر دهانِ عشق انگشتر گذاشت
قوّت آمد سوي اندامِ علي
پر شد از جام پدر جامِ علي
رفت فرزندش به سوي تيغ و تير
كرد جنگي سرتر از صدها دلير
لرزه آمد بر وجود دشمنان
از علي اكبر همان شيرِ ژيان
ناگهان ملغوني از معلونيان
آمد از پشت كمينش در ميان
گفت جان را مي گذارم پاي او
تا گذارم داغ بر باباي او
زد به تيغي بر سرِ پورِ حسين
بر سر آهوي پر شورِ حسين
ناگهان دنيا به چشمش تار شد
ناله اي سر داد زار شد
خود به دست آويخت او بر يالِ اسب
خون سر را ريخت او بر بالِ اسب
چشم اسبش گشت از خونش كبود
اسب راه خيمه ها را گم نمود
اي خدا اين اسب بين لشكر است
راكب آن نورِ چشمِ كوثر است
اي حراميان چرا تير و سنان
اين همه آن هم به جسمي نوجوان
نعره يشيري ز سوي خيمه ها
كرد صحرا را حريم لرزه ها
شاه در اوج عزايش ناله كرد
لشكر كفار را آواره كرد
رفت بالاي سر آهوي خويش
خاكِ ماتم ريخت بر گيسوي خويش
دشمنان با اينكه ترسان گشته اند
ليك بر اين غصه خندان گشته اند
هر كه با خود ساز و سرنا مي زند
نغمه ي شادي به هر جا مي زند
گفت بابا با پسر اي خسته جان
خيز تا با هم رويم از اين ميان
كار دشمن عمر من را كم كند
خنده هاشان قامتم را خم كند
خواست تا او را برد سوي خيام
كرد با قدي خميده او قيام
جسم او برداشت از اين سرزمين
قطعه مي ماند آن سو برزمين
گريه آمد ديده ي شاهِ غريب
گفت دردِ دل به معبودِ حبيب
اي خدا رفت از كفم تازه جوان
بعد از اين نفرين بر اين دارِ جهان
اي بني هاشم جوانان رو كنيد
لاله ي من را به مقتل بود كنيد
اين گلي را كه چو لاله پرپر است
روح و ريحانم عليِ اكبر است
جانِ فطرس تشنه ي يك جامِ اوست
بر لبش پيوسته ذكرِ نامِ اوست
اشعار نو
در حال آماده سازي ...
ذكر و سرود
ذکر
حاصل
همه ی حاصل من علی مسوزان دل من
پیش چشمان عدو داغ تو شد شامل من
بعد رفتن تو با این دل خونین چه کنم؟
خنده و هلهله ها ببین شده قاتل من
ای علی اکبر من ـ ای علی اکبر من(2)
آرزوی پدره جوون اون یارش باشه
وقت پیری که می آد همیشه غمخوارش باشه
خدا هیچ وقت نیاره بر حال و روز پدری
روز قتلِ پسرش مثل شبِ تارش باشه
ای علی اکبر من ـ ای علی اکبر من(2)
همه ی هستی من برس به دادِ پدرت
پدر خونجگر و خسته دل و جون به سرت
خیز و تا عمه نیامده به خیمه برویم
همه ی خیمه شده از غم تو در به درت
ای علی اکبر من ـ ای علی اکبر من(2)
ای خدا با جسم این شبه پیمبر چه کنم؟
به دل خون شده ی زهرای اطهر چه کنم؟
همگی ناله کنان آمده اند دور و برم
با سرشک دیده ی حضرت حیدر چه کنم
ای علی اکبر من ـ ای علی اکبر من(2)
توان
اي تاب و توان من
اي تازه جوان من
بنگر بعد رفتنت
اين قدِ كمان من
در خون نشسته ام
قلبِ شكسته ام
جانم علي علي ـ علي جانم (4)
بسته اهل آسمان
دل بر عشقِ تو جوان
اين شاديِ دشمنان
آتش مي زند به جان
تسكين بدهِ مرا
حرفي بزن بابا
جانم علي علي ـ علي جانم (4)
برخيز و نظاه كن
شب را پر ستاره كن
با چشمِ سياه خود
بر من يك اشاره كن
اشكم روان شده
باغم خزان شده
جانم علي علي ـ علي جانم (4)
جفا ديده
اي علي جان اي اميد قلب زارم
از غمت شبه پيمبر بي قرارم
قامت من را شكستي
تا كه تو در خون نشستي
يا علي اكبر(4)
چشم خود وا كن تو اي خون بر دو ديده
ميوهي قلبِ مرا آخر كه چيده؟
در كنارت غصه دارم
سر ز جسمت بر ندارم
يا علي اكبر(4)
دشمنان چشمان خود را بر تو بندند
من كنم ناله ولي آنها بخندند
لاله گونِ چاكِ چاكم
سرو افتاده به خاكم
يا علي اكبر(4)
شور و بحر طويل
علي(ع)
چرا بابا پريشوني ـ چرا بلبل نميخوني ـ چرا ميروي ز پيشم ـ چرا اي گل نميموني ـ نظري كن تو به چشمام ـ از غمت خانه خرابم ـ بنما نظر به بابا ـ مرغكِ خستهي خوابم ـ در كنار قد خونين ـ نوحه خوانِ تو عليام ـ پيشِ خندههاي دشمن ـ روضه خوانِ تو عليام ـ فكرِ حالِ زارِ من كن ـ خنك اين شرارِ من كن ـ با نفسهاي دوباره ـ بيشتر اين قرارِ من كن ـ گشتهام خميده از غم ـ اي به زخمام شده مرهم ـ چه كنم بعد تو اكبر ـ من و اين عظيمِ ماتم
گل و گلدستهي بابا ـ مرغِ پر بستهي بابا ـ چه كند با تو عزيزم ـ قابِ بشكستهي بابا ...
علي علي الدنيا بعدكَ العفا
پسرم مثلِ گوهر بود
صورتش قرص قمر بود
شير ميدان بلا بود
پسرم سينه سپر بود
* * *
اي خدا دردم همينه
اكبرم نقشِ زمينه
دشمنان به من مي خندند
الهي زينب نبينه
* * *
اي خدا دلم خزونه
اكبرم تازه جوونه
مي كشه پا روي خاكا
بابا رو كرده ديوونه
علي جان علي جان
ساقي و ساغرم بود ـ هم دل و دلبرم بود ـ شبه پيمبرم بود ـ دو دستِ حيدرم بود ـ كمي نفس نفس زن ـ پير شدم علي جان ـ بعد تو از جهان هم ـ سير شدم علي جان ـ پدر فداي رويت ـ خونيِ تارِ مويت ـ با دستِ لرزان خود ـ خون كشم از گلويت ـ خيز و ببين علي جان ـ شكسته ساغرم من ـ غريب و بي كس اينجا ـ بي يار و ياورم من ـ اي تو گلِ خزانم ـ ببين كه نيمه جانم ـ براي بردنِ تو ـ نشسته ناتوانم ـ حرف بزن كه بابا ـ با تو كند صفايي ـ ديدهي تار بابا ـ ببيندت كجايي ...
واويلا ـ وايلا
علي نما اشارهاي
جان پدر نظارهاي
ميكشيام اي پسرم
به حالِ من تو چارهاي
گر نظري به من كني
مرهم جان و تن كني
آه بكش كه خونِ خود
برون ز اين دهن كني
آه زدي تو آتشم
پور عزيز و مه وشم
چگونه با قدِ خمم
تو را به خيمههاكشم
برس به داد دلِ من
حل بنما مشكلِ من
مزن تو دست و پا پسر
كه ميشود قاتلِ من
دلم ز غم روان شده
سرخ كه آسمان شده
بخنده گفته دشمنم
حسين بي جوان شده
وب نوشتِ پيش رو كه از سال 1383 به رشتهي تحرير درآمده و هنوز در حال تكميل است. استفاده از اشعار با ذکر منبع اشکالی ندارد. برای بهره مندی از اشعار به روز و سبک های آیینی می توانید به کانال رسمی حسن فطرس در تلگرام و یا صفحه اختصاصی در سایت امام هشت به نشانی های زیر مراجعه نمایید: