شهادت حضرت رقيه (س)

يا حيُّ يا قيوم يا لا اله الا أنت أسألُكَ أَنْ تُحْيي قَلبي اللّهم صل علي محمدٍ و آلِ محمد

يا ابتا من الذي ايتمني
يا ابتا من الذي قطع وريدي
يا ابتا يا ليتني كنتُ لكَ الفداء

                                          قطعه                                          

نور
نور افشاندي بر اين ويرانه منزل با سرت
دختر را گو كجا جا مانده بابا پيكرت

نوازش
براي ديدن قدري نوازش
من هر شب خواب مي بينم پدر جان

سپر
هر كجا دشمنت جسارت كرد
عمه ام زودتر سپر مي شد

                                          دو بيتي                                          

شفا

زند پر مرغ روحم در هوايش

هواي مرقد و صحن و سرايش

شفاي قلبِ مجروحم رقيه است

فداي آن ضريح با صفايش

 

دردانه

چو زينب خواهرم تنها رقيه است

يكي دردانه بي همتا رقيه است

بگريم تا كنم او را نظاره

شبيه مادرم زهرا رقيه است

 

بابا

چه سازم من به حالِ زارم عمه

ز جورِ دشمنان بيمارم عمه

بگو بر بچه هاي شهر كوفه

كه من باباي خوبي دارم عمه

                                           شعر                                               

ناقه
ما كجا و كربلا و اشك چون هامون كجا
شهر شام و سوز و آه و اين دلِ مجنون كجا
كنج ويرانه شده خلوتگه غم هاي من
من كجا و اين دلِ افسرده و محزون كجا
دختر شاه شهانم شه پرِ عشقِ حسين
ضربه هاي تازيانه جسمِ درد افزون كجا
خانه يما قبله ي اهلِ ‌صفا بودش ولي
اين خرابه، مجلس نامحرم و افسون كجا
يك شب از ناقه به صحراي جفا افتاده ام
پاي بي جان، جسم لرزان، سيليِ ملعون كجا
با نگاه قطره خوني من پريشان مي شدم
بر سر ني ديدن رأس عمو گلگو كجا
من به دامان پدر هر شب به ناز و غمزه ها
چشم تار و دست زخمي، اين سرِ پر خون كجا
مي شوم آماده با باباي خود راهي شوم
اي پدر گوشم به فرمانت بگو اكنون كجا

رقيه جان
دست من و نگاه من سوي شما رقيه جان
شوق زيارتت شده درد و دوا رقيه جان
نوگل هاشمي نسب بنتِ حسين فاطمه
معرفتي ز جودِ خود كن تو عطا رقيه جان
* * *
خاكِ رهت براي من مشت طلا رقيه جان
دلِ خريدار مرا بده جلا رقيه جان
بخشش تو نيازِ من طفلِ عزيزِ نازِ من
روي جواز من بزن مهرِ ادا رقيه جان
* * *
فاطمه ي كوچكي و پر از صفا رقيه جان
بده كمي به روحِ‌من درس‌ِ وفا رقيه جان
دو دست كودكانه ات گره گشاي مشكلم
به هر كجا روم زنم تو را صدا رقيه جان

پرسش
امشب در اينجا شام هجراني سحر شد
مهمان طفل دختري رأسِ پدر شد
او بوسه بر لب هاي خونيِ پدر زد
بر جان عمه او دو صد باره شرر زد
سر پرسد از دختر چرا روي تو نيلي
دختر بگويد دشمنت با ضربِ سيلي
سر پرسد از او علت قدِ خميده
دختر بپرسد كي تو را از تن بريده
دختر بگويد اي پدر با من سفر كن
بي من مرو از رفتنت قدري حذر كن
سر گويد آخر دخترم وقتِ وصال است
روح تو پرپر مي زند در فكرِ بال است
بابا بگويد مادري پهلو شكسته
در انتظارت بر درِ جنت نشسته
برخيز و بابا اين خرابه منزلت نيست
جايي براي گفتن دردِ دلت نيست
آنجا خودم شانه كنم موي تو بابا
بوسه زنم بر نيليِ روي تو بابا
پر زد رقيه شد خرابه نيمه ي شب
جسم رقيه آتشي بر جانِ زينب

قطره
بر طاق جنّان حك شده سيماي رقيه
خوريد كمي از رخ زيباي رقيه
مهتاب كه شبها دل عالم بربايد
يك نور ز رخسارِ دل آراي رقيه
دل در حرمش سجده كنان حلقه به گوش است
چون منتظرِ بخشش فرداي رقيه
گر هر دو جهان ابر شوند اشك بريزند
يك قطره ز هر آبله ي پاي رقيه
من كس نگذارم به دلم پاي گذارد
زيرا كه حريم دلِ من جاي رقيه
گر سبزترين ارض خدا را كه ببيني
آراسته با سبزي ديباي رقيه
او راه رود اهلِ حرم مستِ نظاره
اين اشكِ حسين از قد و بالاي رقيه
هر كرده ي او آيينه ي حضرت زهرا
اين وجه شرر بر دلِ باباي رقيه
با اين كه غم كرب و بلا سخت گران است
سنگين تر از آن ناله و غم هاي رقيه
هر انس و ملك تشنه ي يك خنده ز رويش
روح همگان صفحه ي سوداي رقيه

                                             ذكر                                                

گفتگو
اشك دو چشمت همچو درياست
اي دخترم حالت شبيه حالِ زهراست
بر روي ماهت هاله پيداست
بر گو رقيه جان مگر قنفذ در اينجاست
داغ غريبيِ تو بر دل خانه كرده
گويا عدو با چنگ خود مو شانه كرده
جانم رقيه جان رقيه - جانم رقيه جان رقيه جان رقيه (2)
بابا نبودي در بيابان
يك شب من از ناقه زمين خوردم هراسان
آمد عدو سويم شتابان
زد با لگد محكم به پهلويم فراوان
با هر دو دست و تازيانه نيلي ام كرد
جاي نوازش او نصيبم سيلي ام كرد
جانم رقيه جان رقيه - جانم رقيه جان رقيه جان رقيه (2)
بنگر به من با چشم خسته
رأسم رقيه روي دامانت نشسته
آيا كسي دست تو بسته
يا كه بگو اي مرغكم بالت شكسته
چشمانِ تارت قلب من را غم نموده
اي دخترم كي قامتت را خم نموده
جانم رقيه جان رقيه - جانم رقيه جان رقيه جان رقيه (2)
هر جا عدو دور و برم شد
با خنده اش زخمي به قلب مضطرم شد
خون از جفا چشم ترم شد
بابا نبودي تو چه خاكي بر سرم شد
با ناسرا بر حال زارم چاره كردند
اين دشمنان گوشِ مرا هم پاره كردند
جانم رقيه جان رقيه - جانم رقيه جان رقيه جان رقيه (2)

كنيزي
مردمان ناله ام مي فهميدند
هر كجا گريه ام را مي ديدند
شاميان بي سبب هر جا من را
ناسزا داده و مي خنديدند
بابا حسين جان بابا حسين (3)
داغ تو از جهان سيرم كرده
خارِ صحرا چه دلگيرم كرده
از گرسنه شدن غم ندارم
زخم اين آبله پيرم كرده
بابا حسين جان بابا حسين (3)
دشمنان قلب ما را آزردند
پيش چشم حرم مي مي خوردند
گر كه عمه نبودش آن زمان
خواهرم را كنيزي مي بردند
بابا حسين جان بابا حسين (3)
تا عمو بود عدو مي ترسيدش
از رجز خواني اش مي لرزيدش
رفتي و چشم من رأسِ عمو
با سر تو به رويِ ني ديدش
بابا حسين جان بابا حسين (3)

كبودي
عمه بنگر پدرِ من
پدرِ تاجِ سرِ من
آمده كنج خرابه
شده قرص قمرِ من
سر خونين تو را تا كه بغل مي گيرم
تا سحر منتظرم كي بشود مي ميرم
مَلكِ عرش حسينم
گل شاه عالمينم
يا رقيه يا رقيه (2)
سر تو بر سر زانو
نظرم بر خم ابرو
چه كنم با لبِ خونت
خاك و خاكسترِ گيسو
تازيانه همه دم خود شرر من مي شد
عمه زينب همه جا خود سپرِ من مي شد
يا رقيه يا رقيه (2)
غم دل با تو بگويم
سر تو گشته سبويم
تو ببين از غم سيلي
چه كبودي شده رويم
مرحم زخم مرا چون به نمك مي كردند
بهر تسكين دلم يادِ كتك مي كردند
هجر تو گشته فغانم
بي تو من زنده نمانم
يا رقيه يا رقيه (2)

نشانه
در كنج ويران غوغا به پا شد
طفل سه ساله حاجت روا شد
گويد خوش آمد
با چشم گريان
ذكر لبانش
بابا حسين جان
بابا حسين جان (3)
بابا نظر كن بر روي نيلي
از پا فتادم از ضربِ سيلي
بگشا دو چشمت
بر روي دختر
رويم شده چون
رخسارِ مادر
بابا حسين جان (3)
بر جسم كوچك دارم نشانه
هم جاي سيلي هم تازيانه
پاي برهنه
در آن بيابان
زخمي شدم از
خارِ مغيلان
بابا حسين جان (3)
امشب سر تو بر دامن من
گرديده نزديك جان دادن من
پيوسته اين را
با تو بگويم
آيم كنارت
پيش عمويم

خواب
رسيده امشب خدايا عزيزم نگارم ياورم
دگر نخوابم پدر جان چرا كه هستي تو در برم
آمدي شد در خروش
منزل خاموشِ من
با تو من در گفتگو
جاي تو آغوش من
اي پدر جانم پدر جانم پدر (4)
به كنج ويران تنت كو كه موي دختر شانه كني
بگو تو حرفي كه من را غزل خوانِ اين خانه كني
يك نظر بنما ببين
من رقيه دخترم
گل بريزم پاي تو
از دو چشمانِ ترم
اي پدر جانم پدر جانم پدر (4)
من ناله دارم ز دشمن كه در صحرا موهايم كشيد
هر آن چه گفتم شنيد ولي اشك چشمانم نديد
هر چه ماتم ديده ام
جملگي قربان تو
تو شدي مهمان من
كي شوم مهمان تو
اي پدر جانم پدر جانم پدر (4)

سفر
رفتي سفر پدر بي پيكر آمدي
كنجِ خرابه اي خونين سر آمدي
دردت به من بگو
بابا سخن بگو
باباي من حسين
باباي من حسين (3)
پيشانيت چرا؟ بشكسته ماه من
لب هاي خوني ات شد سوزِ آه من
پيشت نشسته ام
باباي خسته ام
باباي من حسين (3)
رأست چرا پدر خاكستري شده
بزم خرابه را چون زيوري شده
آمد مسافرم
آرامِ خاطرم
باباي من حسين (3)
از شمسِ رويِ تو بوسه شد حاصل
گلگون لبان تو گريده قاتلم
بر من نظاره كن
مويم تو شانه كن
باباي من حسين (3)

حاجت
يكدم كن نظاره اي
يا بنما اشاره اي
بنگر روي نيلي ام
سوزد از شراره اي
دلخون ترين منم واي از غم تو
گشته سيه تنم در ماتم تو
باباي من حسين بابا حسين جان (2)
بابا پايم اين چنين
بشكسته مرا ببين
شب از پشتِ ناقه اي
من افتاده ام زمين
از ظلم شاميان بر من جفا شد
من همچو مادرت قدم دو تا شد
باباي من حسين بابا حسين جان (2)
در بازار شهر شام
آتش از فراز بام
مي ريخت روي عمه ام
آن كوفيِ بي مرام
اين كوفيان بدند باباي خوبم
سيلي به من زدند باباي خوبم
باباي من حسين بابا حسين جان (2)
آمدي تو از سفر
شام غم شده سحر
بي من اي پدر مرو
من را با خودت ببر
عمه بيا ببين دردم دوا شد
آخر رقيه ات حاجت روا شد
باباي من حسين بابا حسين جان (2)

گلبوسه
رقيه جان قد كمانِ سه ساله
ز داغِ تو اشكِ ديده روانه
يا رقيه يا رقيه رقيه (2)
چرا جانا صورتت گشته نيلي
بگو با من كي زده بر تو سيلي
يا رقيه يا رقيه رقيه (2)
سرِ بابا در بر تو نشسته
بگو دختر قامت كي شكسته
يا رقيه يا رقيه رقيه (2)
چرا رنگ از صورتِ تو پريده
چه كس بر تو تازيانه كشيده
يا رقيه يا رقيه رقيه (2)
چو گلبوسه بر پدر مي زني تو
به جانِ زينب شرر مي زني تو
يا رقيه يا رقيه رقيه (2)

ستاره
آمده يادم اشكِ ستاره
شب و بيابان سوزِ شراره
لگدِ دشمن زنگِ خواب او
گوش و گوشواره، آن گوشِ پاره
جانم رقيه (4)
در نظر آمد كنجِ ويرانه
عشق بابا را كرده بهانه
رأس بابايش محرمِ رازش
گفتگو مي كرد از تازيانه
جانم رقيه (4)
گرديده قلبم زارِ رقيه
گشته جانم بيمارِ رقيه
كاش در آن لحظه بودم كنارش
در بيابان ها يارِ رقيه
جانم رقيه (4)

                                          شور                                              

رقيه(س)

دل به تمناي تو شد، موسمِ غوغاي تو شد، ماه و ستاره همه شيداي، اشك همه آبله ي پاي تو، خميده با خودت به گفتگويي، دختر زهرا و شبيه اويي، غصه كشيده ضربه بر وجودت، آتش دلِ گشته رخ كبودت، آمده ميهمان به درِ خرابه، دختر معصومه به پيچ و تابه، رأس پدر از چه سرش شكسته، روي دو دستت دخترش نشسته، «بچه سه ساله كه كتك نداره»، «اون كه قباله ي فدك نداره» ...

 

بابا حسينم
اومدي باباي مهربون من
اومدي مهمونِ پر ز خون من
با تو اين خرابه غوغايي شده
دخترت ببين تماشايي شده
* * *
دخترت لباس خاكي پوشيده
به رخش يه رنگ نيلي كشيده
خونِ گوشم با موهام گشته عجين
شده مثلِ گوشواره بابا ببين
بابا جون دلم يه دنيا گله بود
زيور پاهاي من آبله بود
* * *
هديه ات باشه گُلهاي رو تنم
سرِ تو بذار به روي دامنم
بيا تا از سفرا با هم بگيم
قدري از شام بلا با هم بگيم
يا كه قبل از اين روزا با هم بگيم
از همون كرب و بلا با هم بگيم
* * *
چرا رفتي از كنارم به زودي
وقتي من هوش اومدم تو نبودي
با دلم زمزمه كردم كه بابام
واسه چي گفته مي رم سفر مي آم
مگه بي دختركش تنها مي ره
آخه بي خداحافظي كجا مي ره

سفر شام بلا

 

سفر شام بلا

السلام عليك يا اباعبدالله، السلام عليك يا قتيل الظلماء، السلام عليك يا غريب الغرباء
السلام على قلب زينب الصبور ولسانها الشكور

***************************

قطعه و مفرد


نگاه
هيچ مي‌داني چرا بالاي ني سر مي‌بَرند
چون كه زينب قد خم است و بر زمين دارد نگاه

تازيانه
چشم خود را بسته كن تا از سر ني ننگري
خواهرت زينب چگونه تازيانه مي‌خورد

رباعي و دوبيتي


اشاره
اي كه ز روي ني غمين مرا نظاره مي‌كني
سينه ي خسته‌ي مرا پر از شراره مي‌كني
ز كودكانِ تو مگر كسي كم است اينچنين
به راه طي شده به ديده‌ات اشاره مي‌كني

گل
هر گلي گل مي‌كنه اما معطر نمي‌شه
هيچ گلي مثلِ گلِ عزيزِ خواهر نمي‌شه
اگه خواهري يه روز غمِ برادر ببينه
واسه خواهر هيچ كسي مثلِ برادر نمي‌شه

مصيبت
اشك سه ساله كرده پيرم
سكينه ات كرده اسيرم
از اين همه درد و مصيبت
داداش حسين دارم مي ميرم

طفل
قرآن بخوان سر بريده
چشات مصيبت‌هام و ديده
نمي‌دونم چي ديده طفلت
رنگ رقيه‌ات پريده

عباس
كاشكي كارم نگا نمي‌شد
اينقدر به ما بلا نمي‌شد
بسكه عميق يود زخم عباس
سرش به نيزها نمي‌شد

اشعار عروضي


گريه كنيم...
مهدي فاطمه اي يار بيا گريه كنيم
با دلي خسته و خونبار بيا گريه كنيم
كاروان اسراء آمده در شام بلا
دل عالم شده بيمار بيا گريه كنيم
سر دروازه‌ي اين شهر نوشته است به خون
شهر مردان جفاكار بيا گريه كنيم
شاميان بد دهن و هلهله كن آمده‌اند
زينب آمد سر بازار بيا گريه كنيم
دست هر كودك شامي كه پر از سنگ جفاست
بر يتيمان گرفتار بيا گريه كنيم
خاك و خاكستر و آتش لب بام آماده است
شام شد شام شب تار بيا گريه كنيم
سر و طشت و لب و دندان و مي و جام شراب
واي از آن بزم دل آزار بيا گريه كنيم

اسيري
بسوزاني تن و جانم اسيري
خزان كردي گلستانم اسيري
چرا دشنام مي‌ريزي به رويم
اگر من بر تو مهمانم اسيري
در اين بازار محرم را نيابم
چو مرغي بين زندانم اسيري
چنان خون بر دلم كردي در اين شهر
كه گلگون شد تن و جانم اسيري
به رخسارم اگر خاكسترت ريخت
حجابم گشته مي‌دانم اسيري
هم از سنگت گريزم هم ز آتش
كه افكندي به دامانم اسيري
سپر سازم خودم را تا نتازي
به جسم ناز طفلانم اسيري
بزن من را هزاران بار اما
مزن قاري قرآنم اسيري

مجلس
تا نظر بر آن گلِ نوچيده مي‌خورد
تير غم بر زينبِ غمديده مي‌خورد
در ميان مجلس خشمِ يزيدي
چشم هر كس بر سري تابيده مي‌خورد
در ميان طشت زيرين بي‌حياوار
چنگ كين بر گيسوي پيچيده مي‌خورد
پيش چشمِ شاميان بي مروّت
اشك ماتم يكسره بر ديده مي‌خورد
خيزران از آه زينب گريه مي‌كرد
تا كه محكم بر لب خشكيده مي‌خورد
ضربه‌ها با خنده‌ها مي‌شد هم آهنگ
سنگ دشمن بر دلي پاشيده مي‌خورد
واي از آن دم پيش روي خسته حالان
جام مي را هم عدو رقصيده مي‌خورد

دل
به درياي پر از غم، امان از دلِ زينب
به عمري همه ماتم، امان از دلِ زينب
كشيده غم دنيا به سوزِ دل و سينه
از آن شهرِ مدينه، امان از دلِ زينب
نظر كرده به مادر ميانِ در و ديوار
همان قصه‌ي مسمار، امان از دلِ زينب
از آن سيلي ملعون، كه شد قاتلِ زهرا
همان غربت كبري، امان از دلِ زينب
ز داغ و غمِ كوفه به قلبش شرر افتاد
به يادِ پدر افتاد، امان از دلي زينب
چو يارِ حسنش بود از آن طشت جگر گون
دلش گشته پر از خون، امان از دلِ زينب
چو شد كرب و بلايي به آن قدِ خميده
بديد رأس بريده، امان از دلِ زينب
نمك پاشِ دلش بود، همان دشمن ايمان
كتك زد به يتيمان، امان از دلِ زينب
پرستارِ ولايت در آن خيمه‌ي آتش
بسوزد دلِ ماهش، امان از دلِ زينب
به شام آمد و ديدش چو دشنام و حسارت
بناليد از اسارت، امان از دلِ زينب
به بالاي ني‌اش ديد، سر زاده‌ي زهرا
به چوبه زده سر را، امان از دلِ زينب
در آن كنجِ خرابه، شده بانوي ناله
ز هجران سه ساله، امان از دلِ زينب
اگر خون بفشاند، ز چشمِ بني آدم
بگويد دلِ عالم، امان از دلِ زينب

گرفتار
آن كس كه خريدارِ تو شد حضرت زينب
بي‌واهمه بيمارِ تو شد حضرت زينب
آن مرغِ محبت كه سرِ كوي تو پَر زد
همواره گرفتارِ تو شد حضرتِ زينب
آن روزِ تولد كه جهان اشكِ بصر ريخت
اشكِ همه غمخوارِ تو شد حضرتِ زينب
آن كرب و بلايي كه شد از هستِ تو جاويد
خود قصه‌ي غمبارِ تو شد حضرت زينب
آن سر كه به نيزه شد و قرآن به لبش بود
پيوسته مددكارِ تو شد حضرت زينب
آن وقت كه آتش ز جفا بر سرتان ريخت
چشمانِ جهان زارِ تو شد حضرت زينب
آن كوفه و آن هلهله و مجلسِ شادي
بزمِ غمِ پيكارِ تو شد حضرت زينب
آن چوبه‌ي محمل كه غمين گشت ز داغت
سرمايه‌ي ايثارِ تو شد حضرت زينب
آن كافرِ بي دين و همان جام شرابش
شرمنده‌ي گفتارِ تو شد حضرت زينب
آن كودك گريان شده در كنجِ خرابه
هنگامِ سفر يارِ تو شد حضرت زينب
آن ثابت اگر گفت برايت خطِ شعري
پروانه‌ي گلزارِ تو شد حضرت زينب

ماه كامل
سرِ خونين مولايم، كنارِ محملِ زينب
اگر اين گونه سر گردد، شود اين قاتلِ زينب
به اشكِ ديده مي‌گويد، به آهِ سينه‌ي سوزان
خداوندا خداوندا، امان از اين دلِ زينب
اگر‌خواهر غمي بيند، برادر مرحمش باشد
چه كس من را دهد ياري، شده غم حاصلِ زينب
به هنگام عبور از اين بيابانِ پر از ماتم
چه ديدم با دو چشمانم، چه گشته شاملِ زينب
مگر طفلان نمي‌بيني نظر بر قتلگه دارند
شده درياي  اشكشان، دو دستِ ساحلِ زينب
مگر اي يارِ عطشانم، چه ديدي در منِ محزون
چرا همره نبردي تو، تنِ ناقابلِ زينب
گرچه همچون دگر ياران، ارباَ اربا شدي جانا
در خيالم تو مي‌ماني، يك مهِ كاملِ زينب

 

اشعار نو


در حال آماده سازي ...

ذكر و سرود

قرآن
راهي شامِ جفايم
من حديثِ كربلايم
زينبم من زينبم من
خواهر آن سرجدايم
مرحمِ زخمِ دل من
گشته رأست حاصلِ من
پيش من قرآن بخواند
تا كند حل مشكلِ من
وا حسينم واحسينا(4)
داغ تو بر دل كشيدم
سرِ تو به نيزه ديدم
با لب  خشكيده‌ي خود
از رگانت بوسه چيدم
اي برادر ياريم كن
مرحمي بر زاريم كن
با صداي دلنشينت
اي حسين دلداريم كن
وا حسينم واحسينا(4)
من بسوزم از زمانه
مي‌شوم هر جا روانه
مي‌زند آتش به جانم
كودكان و تازيانه
من اسيرِ دشمنانم
كن مدد آرامِ جانم
من دعا كردم كه ديگر
بعد تو زنده نمانم
وا حسينم واحسينا(4)

مهتابي
اي مهِ مهتابيم
مرحمِ بي‌تابيم
بي تو سرت باشد ـ همدم بي‌خوابيم
يا حسين جانم حسين(4)
زينبِ گريان منم
خواهرِ نالان منم
همچون يتيمانت ـ زار و سرگردان منم
يا حسين جانم حسين(4)

اي تمام حاصلم
هجرِ تو داغ دلم
اشكِ رقيه شد ـ اي برادر قاتلم
يا حسين جانم حسين(4)
يادگارِ مادرم
اي يگانه دلبرم
اي حديث عشق من
سروِ خونين پيكرم
يك نظر كن بر دلم
يه نظر چشمِ ترم
من بي تو مي‌ميرم ـ اي پناهِ آخرم
يا حسين جانم حسين(4)

نگران
آلِ حيدر نگرانند
همگي گريه كنانند
راهي شهرِ مصائب
كوفه و شام و بلايند
زينبا يك تنه با غصه و غم مي‌جنگد
طفلي افتاده ز ناقه قدمش مي‌لنگد
چه كند اين دلِ زينب
جان او آمده بر لب
اي حسين برادرِ من(4)
روي ني رأس بريده
ماهِ زينب چو رسيده
از غم لاله‌ي خونين
رنگ هر غنچه پريده
يكي از جمعِ عدو خنده كنان مي‌خواند
تازيانه بخورد هر كه عقب مي‌ماند
اي حسين برادرِ من(4)
خشكيده
چوب ظالم بر لبِ خشكيده‌ات مي‌خورد
جان زينب را ز تن اي جان و تن مي‌برد
واي از دلم برادر
غم حاصلم برادر
لب‌هاي غرقِ خونت
شد قاتلم برادر
وا غربتا حسينم(4)
دم به دم با ناسزا شرمنده‌ام مي كرد
ضربه‌اي مي‌زد همان دم خنده ام مي‌كرد
كارِ دلم جنون شد
از غصه غرقِ خون شد
ديدم كه چوب محمل
يك لحظه لاله‌گون شد
وا غربتا حسينم(4)

غريبانه
با اشك و ناله
گشتم روانه
سوي شامِ غم
من غريبانه
بي تو برادر
مي‌برد دشمن
مرحمِ جانم
شد تازيانه
اي يارِ زينب (3) اي برادر

سر به روي ني
قرآن بخواند
آنچنان گويي
دردم بداند
كن دعا ديگر
جانِ اين خواهر
زينبِ مضطر
زنده نماند
اي يارِ زينب (3) اي برادر
افتاد از ناقه
طفلِ گريانت
زينب نالان از
اشكِ طفلانت
مي‌بيني از ني
ظلمِ عدو را
من به قربانِ
برقِ چشمانت
اي يارِ زينب (3) اي برادر
يكه و تنها
بي كس و يارم
بر دلِ زارم
غصه‌ها دارم
تو بخوان قرآن
اي مه تابان
تا شود صوتت
يار و غمخوارم
اي يارِ زينب (3) اي برادر
رأس يارانت
از هر سو بر ني
حتي اصغر هم
رأسِ او بر ني
قلبم شد پاره
از اين كه ديدم
رأس عباسم
از پهلو بر ني
اي يارِ زينب (3) اي برادر

شور و بحر طويل


 روي لب ـ نواي هر شب ـ يا زينب(س)
يا زينب ذكريه كه، رمزِ حياته
با زينب اگه باشي حسين باهاته
آقامون، ‌حسينمون، كشتيِ نجاته
ناخداش زينبه و دريا گريه‌هاته
يا زينب نغمه‌ي قلب شاه عشقه
كربلا بهشته دروازش دمشقه

واي واي واي ـ امان از شام بلا
زمزمه‌ي كرب و بلا (امان از شام بلا)،‌ غصه‌ي خاكِ نينوا، ناله‌ي ماه عالمين، آهِ علي بن حسين، هميشه نجواي حسين، صداي رگ‌هاي حسين، نواي جانِ خستگان،‌ گريه صاحب الزمان، اوج عزاي كودكان، وقت جفاي خيزران، شهرِ پر از تاب و تبه، ميدان جنگِ زينبه ...